الا بذکر الله

میگن ذکر خدا آرامش بخش دلهاست..

خوب راست میگن. ولی تاحالا فکر کردی ذکر خدا یعنی چی؟

شاید خیلی ها فکر کنند که آره ذکر خدا یعنی توی مسجد یا روی سجاد تسبیح دستت بگیری و هی بگی سبحان الله... الله اکبر.. . خوب اینم خوبه. اما نه رفیق!

اصل حرف چیز دیگست.

ذکر خدا یعنی تو داداشم، وقتی یه دختر، راحت بهت بگم خوش بر و رو با لباس های ناجور جلوت ایستاد و لبخند زد! حالا به هر دلیلی، شاید به دلیل دلبری یا به اون دلیلی که ما پسرهابشه میگیم گوش بری، اونوقت سرت رو بندازی پائین و بگی ان الله جمیل!

که یعنی چی؟ که یعنی خدا زیبا تویی و زیبایی جز تو و خواست تو و رضایت تو وجود نداره...

میدونی ذکر خدا یعنی چی؟

یعنی وقتی رفقات نشستند دورت و یهو دیدی عه! یکی از رفیقات یک بطری نوشیدنی احتمالا سرشار از الکل درآورد که بچه ها بزنیم و حالش رو ببریم اونجا نه بیاری و بگی الله و اکبر... که خدایا تو بزرگی و از بزرگی و کرم و مهر و محبت خودت سیرابم کن....

آره داداشم... اینه ذکر خدا.. ذکر خدا یعنی زنده بودن خدا و یادش توی دلت و همه لحظه هات... اینه که آرامش میده به قلبت.




:: برچسب‌ها:

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/٢٩
گل

زیبایی گل که محسورت کرد بدان...

گل تیغ هم دارد...

هم محو گلم هم زخمی تیغ هایش....




:: برچسب‌ها:

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/٢٦
 

چقدر زندگی من جمع و جور شده است....

خلاصه و مفید

"تو"...... .




:: برچسب‌ها:

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/٢٥
شرم

به دستانم که نگاه می کنم... خالی اند..

شرم دارم

از نگاه خسته و نگران

از قامت رنجدیده اش

از دستان درد دیده اش...

از دل نگرانش...

از " پدر" بودنش...

دستانم در مقابل "پدر" بودنش خالی اند...

شرم دارم




:: برچسب‌ها: دفترچه ی من

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/٢٥
کم طاغت شده ام

تحملم کم شده است...

دلم نازک...

مردم اما ... چه کنم دلم نازک شده است.

ببخش اگر تاب دیدن گوشه نشینی ات را ندارم

بغض گلویم را می فشرد وقتی.. گوشه نشینی ات را میبینم...

تاب ندارم...

ببخش..

 




:: برچسب‌ها:

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/٢٤
معادلات نا منظم

یسری معادلات هست که من باهاشون کار ندارم

یسری نامعادلات هم هست که بازم من باهاشون کار ندارم

می خوام بگم آقا قاعدتا یک عدد شیرینیه تر و تازه و شکلاتی و بزرگ و گرون و شیک و مجلسی باید خوشمزه تر از یک شیرینی خشک و به اشتباه داخل یک ظرف درب بسته گذاشته شده و داخل یخچال قرار داده شده باشه!

اما خب باور کنید اینطور نیست!

این یک معادله ی چند مجهولیه!

خب بنده تست زدم هر دو تا رو ! شیرینی نوع دوم بسیار بیشتر چسبید! زمین تا آسمون فرق داشت باور کنید!

اینجا یک طرف معادله مجهوله!

این که شیرینی رو از چه کسی گرفته باشی؟!!

 

 




:: برچسب‌ها: دفترچه ی من

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/٢٤
نگاهم

نگرانی و ناراحت. نگران نگاه هایی که شاید به هر سو می روند

اما می خواهم بگویم نباش

دیدگانم ضعیف شده اند...

جایی را نمی بینم غیر از...

مدتیست سوی چشمانم فرق کرده اند، فقط یک رنگ را می بینند ، فقط... یک نفر در چشمان من جای گرفته اند

یادم از بچگی ها آمد. 

به ما یاد می دادند دو فرشته روی شانه هایتان ایستاده اند!(شایدم نشسته اند، با هماهنگی!)

یکی اعمال خوب را می نویسد و دیگری بد ها را!

حال و روز این روزهای من شده است... جلوی چشمان منی...

هرکه را می بینم تصویر تو در ذهن من است. هرکاری بکنم شادی یا ناراحتی تو ملاکم شده است...

نگران چشمان من نباش

رنگ ها  خاکستری گشته اند... ارزان شده اند

آنکه رنگ دارد "تویی"

آن که گران است ..." تویی"

 




:: برچسب‌ها: دفترچه ی من

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/٢٤
 

خدایا کمکم کن هرچه مرا از یادت باز میدارد از دلم برکنم..

خدایا کمکم کن قدم هایم رو به سوی تو باشند...

خدایا کمک کن نزدیکانم از نزدیکانت باشند...

کمک کن آرامشم رضای توی باشد...




:: برچسب‌ها: دفترچه ی من

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/٢٤
پرواز

نمی خواهم پلی باشی برای عبور... برای گذر...

دو بال باش برای پرواز....

من برای تو...

                  تو برای من....




:: برچسب‌ها:

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/٢۳
بیا آقا...

آقا جان همه آمده اند...

منتظر شمائیم..

وهابی ها... حاضر

سلفی ها... حاضر

سفیانی ها... حاضر

دجال... حاضر

آقا جوب ها را خون پر کرده است... دیده ها را اشک.

از همه جا حرامی ها بپا خواسته اند...

قتل و غارت بیداد می کند.

صدا آمد:

یاران مهدی....

دوباره صدا کرد:

یاران مهدی....

دوباره... غریبانه: یاران مهدی... : 

غائب...




:: برچسب‌ها:

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/٢۳
 

محمد!

امروز عکس هات رو نگاه می کردم... قم.. جمکران... فکه ... دو کوهه ... هویزه... محمودوند

مدینه... مکه...

دلم برات تنگ شده محمد!

دلم برای سر بزیریت تنگ شده. دلم واسه اون وقت ها که نمی تونستی با یک خانم چشم توی چشم حرف بزنی تنگ شده...

دلم واسه اون زمان ها که قبل از اذون ها آماده بودی و منتظر و اکثر اوقات توی مسجد تنگ شده...

دلم واسه اون نماز خوندن ها... شونه های لرزونت توی نماز... چشم های خیست... لحن محزونت تنگ شده...

دلم تنگ شده واسه اون زمون هایی فقط شنیدن چند تا اسم اشک هات رو میریخت: حسین.. زینب... رقیه...

دلم واسه مظلومیتت تنگ شده..

واسه غمگین بودن های روز جمعت و دعا های عهد...

دلم واسه ماجراهات توی پیاده حرم رفتن هات...

حق حق هات توی صحن های حرم...

درد و دلات توی صحن گوهرشاد...

وداع های سوزناکت با شمس الشموس...

دلم واسه... راحت اشک ریختن هات... واسه حال خوشت... واسه حضور دلت...

دلم تنگ شده برات محمد...




:: برچسب‌ها:

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/٢۱
بید مجنون

ایستاده و قامت برافراشته...

باد هرچقدر هم که سهمگین باشد ،شاخه هایش نرم می رقصند و باز دور درخت بر میگردند

نه آنقدر خشک که با اندک بادی بشکنند و نه آنقدر نرم که تنه را رها کنند...

مثل یک بید مجنون مغروری...

غروری دوست داشتنی....




:: برچسب‌ها:

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/۱٩
چه بر سرم آمد...

هرچه کردم نشد... هرکار کردم که آرام شوم نشد. دلتنگی امان از من گرفته...

به هر سور زدم امروز... به هرجا رفتم.... به هرچیز خودم را مشغول کردم... نشد که نشد...

خدا چه بر سر من آمد؟

کاش مثل قبل دلم مشغول خودت بود و بس... در پیچ و خم دلدادگی با تو بودم و بس...

چه بر روزم آمد؟

حتی دیانا هم فهمیده بود... عمو محمد سابق او... عمو محمد لبخند به لبه پر جنب و جوش او.. خمیده است...

حتی دیانا هم غریبی می کرد با عمو محمد خود...

محمدی که همیشه موجب نشاط بقیه بود ، اکنون با یک خنده موجب تعجب آشنایانش می شود که چه عجب! بالاخره خندیدی...

راستش را بگویم خدا... سخت نفس میکشم... سخت...

راه گلویم تنگ شده است... یا شاید هوا سنگین است...

خدایا به او بگو محمد آن زمانی که اشک میریخت، قطره قطره تمام شد...

روشنای دلش رفت... چشمانش تیره شد...

آن کلبه ی پر مهری که در قلب خود ساخته بود بر سر زندگیش آوار شد...

به او بگو دلش تکه تکه شده... هرچه می گردد تکه های دلش جمع نمی شوند...

به او بگو سوی چشمانش رفته است..

به او بگو محمد در غم خود فرو رفت... غرق شد...

به او بگو آنها اشک نبودند... تکه تکه های غرور و دل محمد بودند که چکیدند و تمام شدند و حال مالباخته هرچه می گردد نمی یابد آنها را...

به او بگو محمد ماند و غم هایش..

غم های قدیم کمش بود... این خرواره غم هم روی آن...




:: برچسب‌ها:

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/۱۳
حرف های تکراری

زندگی این روزهام پر شده از حرفهای تکراری.

چرا ناراحتی....چرا اینقدر توی خودتی...چرا اینقدر بهم ریخته ایی... چرا مثل قدیما نیستی...

قدیما...

قدیم ها محمد بود و یه مجموعه. محمد بمب نشاط و سرخوشی بود. ممکن نبود یه آدم غمگین توی شعاع ده متری محمد باشه و غم هاش رو فراموش نکرده  باشه.  اما حالا چی شده که همون قدیمی ها نگران محمد شدن.که چرا محمد مثل همیشه نیست...محمد از اوضاعش ناراحت نیست..خدا رو شکر..اما دیگه واسه محمد سخت شده..محمدی که خودش دلش گرفتست..دلش پر از درده چطور مرحم دل دیگران باشه؟

سخت ترین کار اینه که خودت دلت دریای درد باشه و لحظه به لحظه بخوان باهات درد و دل کنن و مرحمشون باشی...این هر روز برای محمد تکرار میشه

و محمد هر روز داره تنها و تنها تر میشه...




:: برچسب‌ها:

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/۱۱
 

تو بگو از کدام مسیر میآیی تا که با نگاهم جای قدم هایت را گل فرش کنم.....




:: برچسب‌ها:

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/۱۱
 

خدایا حکمتت رو شکر. 

از دار دنیا یه دل داشتم که اونم...

خیلی وقت بود اشک ها ی من رو کسی ندیده یود...

خیلی وقت بود شکستن رو تجربه نکرده بودم...

خیلی وقت بود  دلتنگ نشده بودم...




:: برچسب‌ها:

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/۱۱
خوشی های زندگی...

زندگی هم داستانیه واسه خودش ها. بعضی وقت ها میلیون ها تومن پول خرج شاد بودن میکنی  اما  گاهی هم هست که با لبخند یک نفر خیلی بیشتر شاد میشی...

بعضی وقت ها میری بهترین غذاها رو توی گرون ترین رستوران ها میخوری اما یوقت هایی هم کمی برنج و فسنجون بهت خیلی خیلی بیشتر مزه میده...




:: برچسب‌ها:

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/۱٠
بعضی ها هستند...

همه جور آدم داریم!

بعضی مردها هستند که جلوی بیشتر خانم ها سرشون پائینه...

اما بعضی خانم ها هم هستند که نجابتشون باعث میشه مردها سرشون رو به احترام پائین بندازند...




:: برچسب‌ها:

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/۸
علی و فاطمه...

علی و فاطمه زیباترین زندگی...

علی که از خانه بیرون میشد ، اوقات خوشی در انتظارش نبود. فقط زخم زبان بود و بی احترامی و ناسزای حرامی ها به او. بارها و بارها دلش خون میشد. علی وقت برگشتن به خانه پای رفتن نداشت. علی مردتر از ن بود که غم های دلش را برای فاطمه ببرد. دل خود را در چاه خالی میکرد. دردهایش را با چاه میگفت. اما در خانه...

در بیت علی فاطمه در انتظار او بود.. فاطمه ایی که به حق بانوی دو عالم می خوانندش...

فاطمه ایی که یک " زن کامل" است..

علی درد های خود را به چاه گفته بود اما اینجا فاطمه همسر علیست که خوب آگاه به نقش یک زن کامل است..

فاطمه درد های علی را از چشمان او می خواند... بی تفاوت نبود.. فاطمه زخم روی زخم نمی گذاشت.. که چرا منه دختر رسول باید اینهمه درد بکشم و سختی و بی احترامی...

فاطمه زخم های علی را مرحم میشد... دردهایش را تسکین می داد...




:: برچسب‌ها:

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/٧
یه حسه غریب

بعضی وقت ها با اینکه هست و جلوت ایستاده اما دل تنگشی...

بعضی وقت ها با این که کنارت ایستاده دلت میخواد توی چشم هاش نگاه کنی و بهش بگی دلتنگشی...




:: برچسب‌ها:

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/٥
شمس الشموس...

دلم برایتان تنگ شده " آقا".

همه چیز محیاست...

یک دل شکسته ..که هست..

چشمان پر از اشک... که هست...

قلبی پر ازدرد... که هست....

آقای من...

می گویند یتیم نوازی... میبینی رسم پیروانت را... چگونه راه تو را پیمودند..

آقای من...

بابت چیزی که هستم ، شرمشان می شود 

و 

بابت چیزی که نیستم ، منع میکنندم

بنازم به آستان تو.. به درگاه تو... که حتی گناهکار را هم استقبال می کنند...

دلم درد دارد آقا

تو خود بگو گناه من چه بود؟

شمس الشموس....




:: برچسب‌ها: ضامن آهو

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/٤
دلتنگی یک پسر احساسی...

هرکه ، هرچه می خواهد بگوید ، بگوید...

می خواهم بگویم پدرم...سخت دلتنگ توام..

غریب مانده ام و بی پناه. هر که ، هرجوری می خواهد می شکند دل فرزند تو را...

کاش بودی تا پناهم بودی...

دل تنگم...




:: برچسب‌ها:

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/٤
برگرد ای آفتاب زندگی من...

خواستم بگویم برگرد... شرمم شد. شما مگر کی رفته ایی که حال برگردی

آنکه رفته بود من هستم.

بازهم مانند فرزند مراقبم باش...

کسی را جز شما یار و پشتیبان نخواهم...

کسم شما باش...

یارم شما باش..

امیدم شما باش...

دلم سخت برای یک "درد و دل" تنگ شده است..

امام رئوف من... در قلب من بمان..

شمس الشموس..




:: برچسب‌ها:

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/۳
منطق و دل...

گاهی اوقات زندگی سخت میشه...

حالا یوقتی از همون گاهی اوقاته...

یه "وقتی" که تاحالا برام پیش نیومده بود...

برام تازگی داره...

این که شب ها خوابم نبره برام تازگی داره...

این که گرسنه باشم اما نتونم پیزی بخورم برام تازگی داره...

این که راه گلوم فشرده شده باشه برام تازست...

این که یجایی رو زود برم و از روی بالکن پائین رو نگاه کنم تا فقط ببینم برام تازست...

اینکه توی یک جمعیت چندین نفری که همه میان دور و برم و میگن و میخندند احساس تنهایی کنم برام تازست...

اینکه همه زندگیم تغییر کنه و همه چیز بشه تجسمی از " او" برام تازست...




:: برچسب‌ها:

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/۳/۳
هر دم از این باغ...

خیلی برام جالب بود. در کشورهایی که از دید ما! بلاد کفر خوانده میشوند، وقتی مثلا یک اشتباه سهوی در تولید یک خودرو موجب یک تصادف میشه حتی گاها تا وزیر اون کشور از مردم عذرخواهی میکنه و برخی اوقات حتی از سمت خودش استعفا میده. امروز اخبار رو نگاه میکردم، یک مقام محترم و عالی رتبه ی کشوری  در ساختمان مجلس ایران و در مقابل به اصطلاح نمایندگان ملت ، پرونده فساد سه هزار میلیاردی را جزء افتخارات بزرگ نظام برشمرد!!!

بنده شخصا آرزو میکنم دیگر از دست افتخارات! نصیب ما نشود.




:: برچسب‌ها:

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/٢/۳۱
 

اسیر یک درد شده ام.با که توان گفت از درد دل. چه کسی را میتوان شریک یافت. در سکوت خود فرو میروم و آهسته و عمیق وسخت نفس میکشم.

خدایا فقط تو یار همیشگی تنهایی های من هستی. کنارم بمان که تنها تو از سوز دل من باخبری...




:: برچسب‌ها:

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/٢/۳٠
معبود من.

این روزها مکرر یاد آن طواف های پر رمز و راز می افتم.

معبود من... کمکم کن تمام زندگی ام طواف تو باشد.

همه چیز حول محور "تو" باشد.

زندگی... تلاش... سخن... محبت...عشق... امید...انگیزه... و مرگ

همانا یاد تو آرام بخش دلهاست... گواه می دهم راست می گویی دل، با تو آرام میگیرد...




:: برچسب‌ها: دفترچه ی من

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/٢/٢٩
دانش آموزان خاص...

یک روز کاری دیگه. با همه ی  اتفاقات تکراری و جدید خودش. نگاهم به جلوی درب ورودی افتاد تعدادی دختر با لباس های فرم یک شکل ایستاده بودند. سریع خودم رو به صندوق رسوندم. صندوق دار تا من رو دید بهم گفت اینها گروهی هستند و ناشنواند. برای ورودی هاشون چکار کنیم. گفتم حتما رایگان باید بیاند داخل . سریع خودم رو به مدیرم رسوندم و مدیرم هم تایید کرد که از این دانش آموزها ورودی گرفته نشه.

دخترها بصورت رایگان وارد مجموعه شدند. هرکدومشون هرچقدر دوست داشتند کارت شارژ کردند اما معلوم بود که توانایی مالی بالایی نداشتند. فقط بعضی هاشون پول فقط یک بازی رو داشتند. همراهشون به سمت پیست ماشین های کوبنده رفتم. خواستند سوار ماشین ها بشند اما فقط برای یک ماشین شارژ داشتند. خدای من .... من اصلا توانایی این رو نداشتم که این دختر های معصوم و باصفا رو ناراحت برگردونم. 

از اون روزهایی بود که "قانون" دست و پا گیر میشد. نمیشد رعایتش کرد!

دخترها با همون زبان نیمه گنگشون بهم میگفتند بزار سوار شیم. یاد چند روز پیش افتادم و اون 3 تا دختری که سوار ماشین ها شده بودند و بعد تمام شدن تایم بازی با عشوه گری و زبون بازی می خواستند که بازی رو دوباره و رایگان براشون راه بندازم. خیلی ازشون متنفر شده بودم . ارزش خودشون رو خیلی پائین آورده بودند و حاضر بودند برای یک دور بازی کردن همه جور عشوه و نازی بکنند. اما حالا این دخترها خیلی با اونها تفاوت داشتند. توی چشم هاشون اثری از زرنگ بازی و عشوه گری نبود. هرچه بود معصومیت بود و صفا. کمی با خودم فکر کردم. دیدم نه! کار من نیست . نمی تونم ناراحت برشون گردونم. همشون رو رایگان سوار کردم. حین بازی صدای خنده هاشون بهم زندگی می بخشید... طراوت... شادی و رضایت رو از صدای خنده هاشون می گرفتم.انقدر بهشون خوش گذشت که من از شادی اونها دوباره بازی رو راه اندازی کردم. بازی که تموم شد بردمشون یک بازی دیگه هم رایگان دادم.  صداقت و ادب و محبت رو باید از همین دخترها یاد گرفت.توی سکوتشون کلی حرف بود.کلی صفا بود. خنده هاشون واقعی بود... توی یک بازی که نیاز به مجری گری داشت ، سهوا میکروفون رو برداشتم که براشون مجری گری کنم. یکی از دخترها با لبخند معصومانه و زبان نیمه گنگش بهم گفت: نمیخواد عمو! ما نمیشنویم!

بدنم سرد شد. خواستم روی یک کاغذ براشون بنویسم ، از ناشنوا بودنتون ناراحت نباشید. توی این دنیا و حرفهایی که درش هست ناشنوا ها چندان ضرری نمی کنند...

بازی هاشون تمام شد. موقع رفتن یکی یکی به نشونه ی تشکر و خداحافظی  دست تکون می دادند . بین این ها و دختر های دیگه فرق های زیادی بود.

زندگی یعنی... همین...

حمدلله...

 




:: برچسب‌ها: دفترچه ی من

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/٢/٢٩
توقف زمان

 

گاهی اوقات زمان با آن همه سرعتش باز می ایستد.

 

 

آنگاه که" تو" نگاهش می کنی و " او " نمی داند...




:: برچسب‌ها: دفترچه ی من

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/٢/٢٩
امروز دلم برای " او" تنگ شده بود...

دلم امروز برایش تنگ شده بود...

به اندازه ی یک عمر "آشنایی"....

به اندازه ی همان اشک هایی که در صحن شمس الشموس ریخته بودم...

به اندازه ی همان درد و دل های شبانه ام روبروی گنبد خضراء

به اندازه ی همان راز و نیازهایم حین طواف های مستحبی...

دلم امروز به اندازه ی " او" تنگ شده بود...

دلتنگ شده بودم...




:: برچسب‌ها: دفترچه ی من

نویسنده : محمد خردپیشه
تاریخ : ۱۳٩۳/٢/٢٧